|
پسرک تنها... |
|
عزیزانی که نظر میدهند لطف کنند آدرس وبلاتون هم یادداشت کنند ممنون میشم ***شیدا وبلاگت رو بزار برام |
يادگاري هايت در نزد من به امانت خواهد ماند
و در مقابل آنها تنها قطره اشكي به نماد رسيد به تو خواهم داد.
+ نوشته شده در سه شنبه 1389/12/17ساعت 7:52 قبل از ظهر توسط محمود نصرالهی |
و چه قدر دل تنگ است
تنگ از همه ی این عالم
و به درد آمده است دل بی حوصله ام
چه کنم تک و تنها و چه سرگردانم
دل بی تاب و منم گریانم
ای خدا باور کن
که دگربار سرشار از آمادگیم
می حواهم بسپارم تن سوزانم را
شاید آرام کند سردی خاک جانم را
+ نوشته شده در دوشنبه 1389/12/16ساعت 7:46 قبل از ظهر توسط محمود نصرالهی |
می دونی ؟ یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن تو باشی منم باشم کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم که سردم نشه نلرزم می دونی ؟ تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت بهت تکیه دادم دو تا دستاتو دور من حلقه کردی بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره چشماتو می بندی بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟ می گی : آره و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم آروم آروم.......قصه می گی یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه می دونی ؟ می خوام رگ بزنم رگ خودمو مچ دست چپمو...یه حرکت سریع.. یه ضربه عمیق بلدی که ؟ نه وای !!! تو که نمی بینی و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم تو چشماتو بستی نمی بینی ..... من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که سریع می برم نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگای سفید نمی بینی که دستم می سوزه و لبم و گاز می گیرم که نگم آآخ که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی تو داری قصه می گی ... من شلوارک پامه دستمو می زارم رو زانوم من دارم دستمو نگاه میکنم دست چپمو.....خون ازش میاد خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است نمی بینی ..... تو بغلم کردی می بینی که سردم شده محکمتر بغلم می کنی که گرم بشم می بینی که نا منظم نفس می کشم تو دلت می گی آخی............ نفسش گرفت.. می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشم چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم .. می دونی ؟ می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن... از تنهایی مردن... از خون دیدن ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم مردن خوب بود آرومه آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ... گریه نکن دیگه من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیااااا بعد تو همون جوری وسط گریه هات بخندی گریه نکن دیگه خب دلم می شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش خب ؟ من مردم ولی تو باورت نمی شه تکونم می دی که بیدار شم فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم می بینی نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده نداره من مر دم ... ولی برای تو زنده ام پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن می خوام یه چیزی بهت بگم می دونی ؟؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه 1389/10/10ساعت 9:24 قبل از ظهر توسط محمود نصرالهی |
هستم
اما نیست
و هستن من و نیستن او
تمام هستی ام را به چالش می کشد....
در این روزهای کشدار بی هستنش
که یادم می آید
تنها همین سال پیش بود
- نه : همین چند ماه پیش
- که بـــــــــــــــــــــــود
نیستن او هستن مرا به چالش می کشد
مدام
- تمام.....
+ نوشته شده در شنبه 1389/08/15ساعت 7:14 قبل از ظهر توسط محمود نصرالهی |
یعنی زرشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک! کشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک! بلاگفا پروند!بعدا می نویسم! تا اینجا بدونید که من اولین پسر روی زمینم که از دیدن هوو م خوشحال شدم!
وقتی شانس نداری !یعنی نداری دیگه!
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/03/27ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط محمود نصرالهی |
خطی عمود در ته یک تیر می کشند
آزادی من است به زنجیر می کشند
سیرم من از حصار دلت قلب لعنتی
وقتی قفس برای دل سیر می کشند
جای مسیح بر صلیب خیابان پیاده رو
چشمی شبیه وحشت آژیر می کشند
سرخ و سیاه بر لبه ی شال سبزشان
چون بر گلوی سیده ها میر می کشند
اوج شب سیاه ولی عکس ماه را
در یک غروب قرمز دلگیر میکشند
+ نوشته شده در شنبه 1388/11/24ساعت 7:57 قبل از ظهر توسط محمود نصرالهی |
که دو روز طولانی
درکنار تو باشم فارغ از پشیمانی
آرزوی من اینست
یا شوی فراموشم
یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم
آرزوی من اینست
که تو مثل یک سایه
سر پناه من باشی
لحظه تر گریه
آرزوی من اینست
نرم و عاشق و ساده
همسفر شوی با من در سکوت یک جاده
آرزوی من اینست
هستی تو من باشم
لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم
آرزوی من اینست
تو غزال من باشی
تک ستاره روشن در خیال من باشی
آرزوی من اینست
در شبی پر از رویا
پیش ماه و تو باشم
لحظه ای لب دریا
آرزوی من اینست
از سفر نگویی تو
تو هم آرزویی کن
اوج آرزویی تو
آرزوی من اینست
مثل لیلی و مجنون
پیروی کنیم از عشق
این جنون بی قانون
آرزوی من اینست
زیر سقف این دنیا
من برای تو باشم
تو برای من تنها

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/11/11ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط محمود نصرالهی |
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/11/01ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط محمود نصرالهی |
سلام به همگی دوستای گلم همگی خوبید من برگشتم برااااااااااااااااااااااااا همیشه اما از این به بعد فقط در هفته یک بار آپ میزنم اونم فقط چهارشنبه ها ساعت ۷تا ۹من اینترنتم و به روز زسانی میکنم این وبمو
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/10/30ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط محمود نصرالهی |
این آپ توسط مدیر یت وبلاگ فیلتر گردید
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/10/22ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط محمود نصرالهی |